۱۳۹۹ آبان ۱۸, یکشنبه

حاکمیت

 حاکمیت از عنصر تاسیسی دولت و متمایز کننده دولت از سایر انجمن ها است.

Election MG 3455

ژان بدن اولین دانشمندی است که تعریف دقیق از حاکمیت ارائه داد.به نظر بدن حاکمیت قدرت برترو بدون محدودیت قانونی دولت بر شهروندان واتباع است. ما از نظر بدن مهمترین وظیفه حاکمیت قانون سازی است، اما خود حکمران از قانونی که به این شکل وضع شده باشد آزاد است. پس به نظر بدن حکمران منشا نامحدود حقوق مدنی است. پس حاکمیت صفت شخصی شاه نیست، صفت دولت است حاکمیت عنصر موسس دولت است. بدن مفهوم حاکمیت را در شمار اجزای ذاتی جامعه سیاسی آورد وآن را عامل اصلی همبستگیی اجتماعی و سیاسی نامید که بدون آن جامعه پایدار نمی ماند. پس حاکمیت مهمترین اصلی است که فلسفه سیاسی جدید و قدیم را از هم جدا می کند.  

گروسیوس : حاکمیت قدرت سیاسی برتر است ، به کسی واگذار شده که اقداماتش تابع شخص دیگر نیست و بر اراده او نمی توان مسلط شد. گروسیوس بحث خارجی بودن حاکمیت را مطرح کرد یعنی همه دولت ها برابر ومستقل ودارای صلاحیت برتر در درون مرز های خود هستند و از سلطه خارجی محفوظ.

 دوگی: حاکمیت قدرت حکمرانی دولت است. اراده ملت که در دولت سازمان یافته است.

به نظر بلاکستون حاکمیت اقتدار برتر، مقاومت ناپذیر، مطلق و مهار نشدنی است که بیشترین اختیارات قانونی به عهده اش گذاشته شده است.

 یلینگ : حاکمیت ویژگی دولت است که در پرتو آن دولت نمی تواند به طور قانونی مقید شود .مگر به اراده خود،یا قدرتی غیر از خودش آن را محدود کند.

بورگس: حاکمیت قدرت اصلی, مطلق و نامحدود بر یکایک اتباع و بر همه مجتمع های اتباع است.

کارده دومالبرگ حاکمیت قدرت نیست بلکه کیفیت است. حاکمیت ویژگی عالی قدرت است. عالی از این لحاظ که این قدرت، هیچ قدرت بالاتری را نمی پذیرد و هیچ قدرت دیگری نمی تواند با آن رقابت کند.

  تاریخ حاکمیت

هرچندحاکمیت از مفاهیم جدید است که بدن در 1576م آن را توضیح داد،اما سابقه این مفهوم به یونان باستان بر می گردد.وقتی ارسطو ازقدرت برتر دولت که بدست یک فرد یا عده ای از افرادباشد سخن می گوید در حقیقت بحث حاکمیت را مطرح می نماید.در قرون وسطی به دلیل نزاع کلیسا با دولت مفهوم حاکمیت ضعیف بود. درعصر جدید این بدن بود که حاکمیت را عنصر مردم تاسیسی دولت نامید.هابز اندیشه حاکمیت حقوقی را به کمال رساند.قرارداد اجتماعی او مبین این مساله است.لاک حاکمیت سیاسی را مطرح کردوقدرت برتر را به مردم واگزارنمود.مریام بر اساس نظر لاک سه نوع حکمران را معرفی میکند.1-شاه حکمران رسمی2- مقننه حکمران حکومتی3-مردم حکمران سیاسی     

  انواع حاکمیت

 حاکمیت اسمی:    مثل شاه و یا ملکه انگلستان .

حاکمیت قانونی : حکمرانی که حق صدور فرمان دارد.ویژگی های حاکمیت حقوقی عبارت است :صدور فرمان به شکل قانونی،مشخص وشفاف بودن فرمان ها،ضمانت اجرائی فرامین،ناحدود بودن اقتدار حکمران.

  حاکمیت سیاسی : مفهوم مبهم است .برخی آن را اراده مردم وبرخی افکار عمومی و....می نامند.

 حاکمیت عمومی: یعنی منشا حاکمیت رای مردم است.به گفته بریس حاکمیت مردم پایه ورمز دموکراسی است.

  حاکمیت داخلی: یعنی دولت در سراسر قلمروش حق وضع قوانین را دارد.

  حاکمیت خارجی: این که دولت در حل مسائل داخلی از هرگونه سلطه خارجی بی نیاز است،یعنی استقلال دارد.

   ویژگی های حاکمیت: مطلق، جامع، دائمی، تجزیه ناپذیر، انحصاری، غیر قابل تقسیم می باشد.

ملت

 Nation از ریشه لاتینی Nasci وnatio به معنی زایش، زادگاه ،نسل، تولد شدن، جد مشترک‌ و ملیت آمده است. درزبان فارسی به معنی راه، روش، طریقه، شریعت، وپیروان یک دین ودر ادبیات اسلامی هم به همین معنی  راه و روش شریعت است. البته ملت به معنی جدید پدیده دوران مدرن است.

 سابقه تاریخی مفهوم ملت

کلمه nation در ر وم قدیم مفهوم تحقیر آمیز داشت و به خارجیان اطلاق می شد.در قرون وسطی اصطلاح ملت های وحشی رایج بود.مثلا به سران قبایل ایرلند سرکرده ملت خطاب می کردند.در همین زمان در انگلیس وفرانسه به طبقه حاکم ملت می گفتند.دراوخر قرون وسطی  جمعیت صاحب عقیده ملت نامیده می شد.همچنان   به محصلینی که در محل غیر از محل سکونت خود تحصیل  می کردند ملت می گفتند. در قرون جدید مفهوم ملت به دلیل دو عامل تغییر یافت:1- ظهور طبقه جدید بورژوازی 2- شکسته شدن نظم قدیم.در دوران جدید مفهوم ملت با مفهوم قدرت وحاکمیت درآمیخت .برای آزادیخواهان قرن 18ملت به کل مردم یک کشور در برابر پادشاه اطلاق می شد.درانقلاب فرانسه ملت به مردم آزاد وخودمختاری که حق تعیین حاکمیت وسرنوشت خود رادارند.ملت یعنی مردم متمدن ومردمی که توان تشکیل دولت را دارند.پس سه پدیده مهم عصر جدید عبارت اند از:1-تشکیل دولت با مرزهای معین2- تکوین نظام سرمایه داری3- تشکیل ملت( با حق حاکمیت).


تعریف ملت

فرهنگ دهخدا: ملت گروهی از افراد انسانی که بر خاک معین زندگی می کنند وتابع قدرت یک حکومت هستند.

ارنست رنان :ملت  روان است،یک اصل روحانی که متشکل از دو جز است:1- میراث مشترک فرهنگی2- میل به زندگی با همدیگر(سازش واقعی).ملت واحد بزرگ انسانی است که عامل پیوند دهنده آن فرهنگ وآگاهی مشترک است.

 ملیت

 به نظر زیمرن  ملیت شکلی از احساسات مشترک برآمده از شور وشوق ،صممیمت وشکوه خاص مربوط به میهن است.اما استالین ملیت را  گروه سرزمینی که دارای زبان مشترک  هستند معرفی می کند.


ملیت  در مجموع به سه معنی به کار می رود

1-      موقعیت حقوقی ،تابعیت وشهروندی.مثلا گفته می شودبه کدام ملیت تعلق دارید ؟

2-      در مورد گروه های ملی مربوط به کشور های چند ملیتی.مثل سویس که ملیت های آلمانی ،فرانسوی وانگلیسی در آن سکونت دارند.

3-      به مردمی  که هنوز به استقلال دستوران نیافته اند.

ناسیونالیسم

ملت به معنی جدید پدیده دوران مدرن است وپس از انقلاب فرانسه در ادبیات سیاسی رایج گردیده است.ملت به مفهوم حدید سه صفت ذاتی را در خود دارد

1-      ملت با حاکمیت واستقلال سیاسی مشخص می گردد

2-      تحت اطاعت هیچ قدرت ماورائی وفرانسانی نیست(سکولاریسم)

3-      به خود آگاهی دست یافته وحق تعیین سرنوشت خود را دارد.

پس کانون اصلی مفهوم ملت دلبستگی به میهن است . انسان  به دستآورد های ملت خود افتخار می کند واگر لازم شد در راه اعتلای وطن جان می بازد.ناسیونالیسم به این معنی دلبستگی به خود ونفرت از بیگانه است.به نظر روسو امکان ندارد به همه دنیا عشق بورزیم پس باید احساس خود را به حوزه کوچکتر زادوبوم خود محدود کنیم.با آزادی وبرابری است که به مقصد می رسیم.باید هر لحظه وطن را پیش چشم داشت،هیچ معبدی به جز عقل،هیچ قربانگاهی به جز وطن وهیچ کشیشی به جز قانونگذار وهیچ آئینی به جز آزادی ،برادری وبرابری را نمی پذیریم.

از ناسیونالیسم با تعابیر مختلف یاد کرده اند:بمب سیاسی زمان،مذهب سیاسی قرن ،برجسته ترین محرکه تاریخ در دوقرن اخیر و.....ناسیونالیسم پدیده ای است که چندین بار در قرن 19 موجب تحولات مهم در جهان گردید وحد اقل دوبار در قرن 20 نقشه سیاسی جهان را تغییر داد .جالب این است که ناسیونالیسم پدیده کاملا متضاد است .هم ستمگران وهم ستم دیدگان بخاطر آن می جنگند.زانیکی معتقد است به دلیل ابهام در مفهوم ناسیونالیسم ،بسیاری از دائره المعارف های معتبر جهان از درج آن خود داری کرده اند.

عوامل شکل گیری ناسیونالیسم

درمجموع به دودسته عوامل اشاره شده است: عواملی عینی وعوامل ذهنی

عوامل عینی مثل زبان، نژاد، جغرافیا، فرهنگ مشترک، دین مشترک، سابقه مشترک و...

عوامل  ذهنی  مثل سازمان سیاسی مشترک

نژاد

اولین بنیان گذاران این این مکتب کنت دوگوبینو وواشردولاپوژ فرانسوی بودند.با آنهم این نظریه به نظریه آلمانی شهرت یافته است چون در قرن 20 نازی ها از آن بیشترین استفاده را بردند.بر اساس نظریه نژادی,سلسله نژادبشری به شکل هرمی است که در بالای هرم نژاد آریائی خالص قرار داردونژادهای دیگر مثل سیاه وزرد ورنگین در پائین هرم.پیشرفت وانحطاط تمدن ها در طول تاریخ با توجه به همین خالص بودن یانبودن نژادها مشخص می گردد.

 به گفته هیتلر «تاریخ به وضوح نشاندهنده این حقیقت است که هر وقت خون آریائی با نژاد های پست آمیخته شد ،عمر  یک نژاد طرفدار تمدن وفرهنگ به پایان رسید».به نظر هیتلر همه دستاورد های تمدن بشری حاصل نژاد ریخ   Nordicاست«تاریخ جز مبارزه مرگباربین نژاد آریائی ونژاد پست(یهودی) نیست».

 حزب سوسیال ناسیونالیست آلمان ،فلسفه وجودی خود را بر اساس تئوری خون(Blut und Boden قرارداردوبه همین اساس اشغال سرزمین ها مجازبود.

 نقد نظریه نژادی

 تاکنون هیچ دلیل علمی ومنطقی برای برتری یک نژاد بر نژاد دیگر ارائه نشده است.اشنایدر در کتاب«مفهوم ناسیونالیسم» می نویسد:«ملت اصطلاحی است که در علوم اجتماعی بکار می رود در حالی که نژاد در علوم طبیعی .ملت بیانگر ویژگی های تاریخی واجتماعی قابل تغییر است اما نژادبه خصایص بیولوژیکی بر می گرددوقابل تغییر نیست(بوسیله آموزش وتلقین).ما هیچگاه نژاد آلمانی یا امریکائی نداریم اما ملت امریکا داریم.نژاد آریائی نداریم اما زبامن آریائی داریم ونژاد رومی نداریم اما تمن رومی داریم.ارنست بارکر نیز گفته است«ملت یک واقعیت معنوی بر پایه فرهنگ است نه یک واقعیت فزیکی بر پایه خون.پاسکالی نوسنده ایتالیایی می نویسد«ملت برای انسان ها به دلیل انتقال تجربه برمبنی سنن وفرهنگ است اما نژاد برای حیوانات به دلیل انتقال وراثت بر مبنای ویژگی های فزیکی.

 زبان

آلمان ها برای اولین بار عامل زبان را به عنوان تکوین شخصیت ملی هر قوم معرفی کردند.فیخته وهردر نمایندگان مکتب ناسیونالیسم زبانی هستند.به نوشته فیخته«بدون شک حقیقی ترین مرز های همه دولت ها ،مرز های درونی آن ها است.طبیعت آن هائی را که به یک زبان سخن می گویند با هزاران رشته نادیدنی می پیوندد.آن ها به یکدیگر علاقه دارندو طبعا یککل تقسیم ناپذیر اند.

 نقد

  در این که زبان در همبستگی ملی و خودآگاهی ملی نقش دارد زیاد صحبت شده است.مثلا مردم همزبان بهتر می توانند همدیگر را درک کنند.فرهنگ وآداب هیچ ملتی را بدون مطالعه زبان آن ملت نمی توان شناخت.زبان زمینه مناسب  ارتباط بین جوامع است.اما آیا تنها زبان می تواند ملت بسازد؟اگر چنین است چرا انگلیس ها وامریکائی ها وکانادائی ها واسترلیائی ها یک ملت نیستند وچرا در سویس افر اد بازبان هامختلف توانسته اند ملت واحد تشکیل دهند.

جغرافیا

 با توجه به مفهوم nationسرزمین همواره به عنوان معیار تشکیل ملت مورد توجه بوده است. علاقه وعشق به سرزمین در ادیان و فرهنگ وسنن جوامع مختلف هم مورد توجه بوده است.وطن دوستی می تواند جنبه مثبت ومنفی داشته باشد.اما در دوران مدرن سرزمین ووطن در حد پرستش ستایش شد .هیتلر درآلمان بر این باور بود که تنها خون خالص آریائی باید در سراسر جهان حکومت کند وزمین ازخون های ناخالص پاک گردد.

  تاریخ،فرهنگ وتمدن

ملت محصول تاریخ ،فرهنگ راه ورسم مشترک ومعنویات یکسان یک مردم است.

  عامل ذهنی(سیاسی)

 این دیدگا ه انقلابیون فرانسه بود که عامل تشکیل دهنده ملت نه نژاد ،نه زبان ،نه تاریخ ،مه فرهنگ و..بلکه وحدت در سازمان سیاسی است.یعنی همزیستی مسالمت آمیز درسایه یک دولت متحد.

 تیلی در سال 1993 تعریف زیر را از ناسیونالیسم ارائه نموده است«اعتقاد گروه بزرگی از مردم به این که یک جامعه سیاسی ویک ملت اند وشایستگی تشکیل دولت مستقل را دارندو مایلند وفاداری به جامعه را در اولویت قرار داده وبر سر این وفاداری  تا آخر بایستند».

 انواع ناسیونالیسم

  حد اقل می توان دو نوع ناسیونالیسم را از هم تفکیک کرد

    ناسیونالیسم قومی ودیگر ناسیونالیسم ملی

   ناسیونالیسم قومی

  این نوع ناسیونالیسم به دوره های گذشته بر می گرددومبتنی بر زادگاه مشترک ،زبان،نژاد،فرهنگ ودین مشترک است.یک نوع تمایل دوگانه مرکب از احساس یگانگی(خودی)وبیگانگی (غیر خودی)مبتنی بر نژاد،زبان و....در آن وجود دارد.وهمین احساس خودی وبیگانه آن ها را از همسایگان و غیر خودی جدا وبه رقابت ودشمنی دامن می زند.این نوع ناسیونالیسم چهار وصف اصلی دارد:احساسی،علی،واقعی ومردمی.

  ناسیونالیسم ملی

  در تقابل با ناسیونالیسم قومی قرار دارد و دارای اوصاف عقلی،غائی،اعتباری و حکومتی است.عقلی یعنی با برنامه وطرح همراه است.که نخبگان آن را برای حل مشکل دشمنی های قومی طراحی کرده اند.غائی یعنی هدفی را دنبال می کندکه عبارت از توسعه برای ایجاد مساوات است.اعتباری یعنی قراردادی ومبتنی بر رضایت است وحکومتی یعنی از با است.در بسیاری از موارد ناسیونالیسم قومی با ناسیونالیسم ملی تعارض پیدامی کند که ناشی از پارادوکس ملت-دولت است.مثلا یک شیعه عرب ویک سنی کرد در عراق اگر بنا بر ناسیونالیسم قومی بگذارند،دشمن همدیگر هستند.اما بر اساس ناسیونالیسم ملی دوست هم.یا این که معمولا دولت ها تلاش می کنند تنوع فرهنگی را از بین ببرند وبرای بوجود آوردن ملت واحد به یکسان سازی فرهنگی روی آورند،اما در مقابل اقوام برای حفظ هویت فرهنگی خود تلاش می کنند ودولت را غاصب می دانند.لذا ناسیونالیسم دولتی در برابر ناسیونالیسم قومی قرار می گیرد.به نظر هانتیگتن«از جمله عواملی که ساخت ملت دولت را به معارضه می طلبد این است که در دولت های چند قومی معمولا یک قوم تحت عنوان ناسیونالیسم در پی سلطه خود است.ملی گرائی در بسیاری از این کشور ها به معنی احساسی است که گروه مسلط قومی در خصوص قلمرو ملی ابراز می دارد.مثلا در مالیزیا مالائی ها،در انونیزیا جاوه ای ها ،در سیرلانکا سینهائی ها ،در پاکستان پنجابی ها ودر افغانستان پشتون ها».وبه نوشته والکر کانر«کشور های چند قومیتی دچار فرایند ملت زدائی هستند».

برچسب‌ها:

۱۳۹۹ آبان ۱۷, شنبه

مبانی علم سیاست

 مبانی علم سیاست

سیاست چیست ؟

سیاست از قدیمی ترین فعالیت های انسان ها است. چه کسی قدرت دارد؟ چه کسی باید فرمان بدهد؟ چه کسی فرمان ببرد؟ از هنگامی که بشر زندگی گروهی را آغاز نموده با این مسائل تا کنون سر وکار دارد.

فرهنگ معین: سیاست یا خط ‌مشی، عبارتست از «خط سیر و راهی که انسان پیش ‌رو دارد». این کلمه ریشه ‌ی عربی دارد(از ساس سوس) و به معنی «رام کردن اسب» است.

Account of the construction of Athena Parthenos by Phidias

دانش واژه (politics) از واژه یونانی پلیس (polis به معنی شهر) بر گرفته شده است. ارسطو گفته است : «انسان به حکم physic موجودی است که برای زندگی در polis آفریده شده است» از نظر یونانی ها سیاست دانش مربوط به امور یک شهر و شهر و دولت از هم جدائی نا پذیر بودند. یونانی ها در جاهای زندگی می کردند که ما امروز آنها را «شهر – دولت» می نامیم. هر شهر دولت یک شهر حومه و اراضی اطراف آن را در بر می گرفت. افزون بر آن واژه پلیس در زبان یونانی تنها در بر گیرنده شهر نبود بلکه در معنی «دژ» «دولت» و جامعه هم به کار می رفت. حمید عنایت در پیشگفتار ترجمه سیاست ارسطو توضیح داده است که: مفهوم شهر با polis یونانی تفاوت آشکار دارد. شهر به معنای جایگاه زیست مردمان را در یونانی asity می نامیدند. polis در آغاز قلعه ای بود که در پای asity ساخته میشد اما مفهوم آن تغییر یافت و به معنی جامعه منظم سیاسی به کار رفت. برخی از محققان می گویند که واژه polis در اسناد آتن به خصوص به معنای جامعه سیاسی یک کشور در ارتباط با کشورهای دیگر و یا به عبارت بهتر به معنای «شخصیت بین الملل» کشور آمده و در برابر آن واژه «دموس» demos ریشه دموکراسی بر مجموعه سازمان داخلی یک شهر اطلاق میشد.

سیاست را سایر فرهنگ‌ نامه‌های انگلیسی زبان در تعابیری مانند :برنامه، شیوه‌ی عمل، اصول و قواعدی اساسی، اصول راهنما و ... نیز بکار برده‌اند

عناصری که درتعریف سیاست نقش دارند عبارتند از:

1- شکل یا صورتبندی جامعه یا ساختار سیاسی جامعه.این که جامعه سیاسی از نظر ساختاری به چه صورتی است عملا در رهیافت سیاست نقش دارد.مثلا شهروندی که در جامعه قبیله ای زندگی می کند تا شهروندی که در دولت ملی ،دیدگاهش وتعریفش از سیاست فرق می کند.

دریک جامعه ودولت پادشاهی مهمترین عنصرجامعه شاه است ومهمترین موضوع موردمطالعه سیاست،شاه،مشروعیت وعملکرد وتاثیر شاه برزندگی سیاسی است.در حالیکه درنظام دولت ملی عناصردیگری اهمیت دارد.پس هرگونه تعریفی ازسیاست ازساختارنظام حاکم متاثراست.

2 -نخبگان وصاحبان اندیشه:عالم تفکروتعقل عالم خواص است که درنتیجه تلاش یا به دلیل رابطه با ماورای طبیعت به آن دست می یابند.اگرمخروط فرهنگی جامعه را ترسیم کنیم این ها در راس هرم اند.(ستارگان جامعه اند).سپس روشنفکران بعد مردم عامی.مثلا پیامبران که بحث مدینه فاضله ،عدالت ،جهانداری را مطرح کردند یا فلاسفه ،مدنی الطبع بودن انسان ،قرارداد اجتماعی  وضع مدنی .....این ها اسوه های سیاست اند.

 3- ا نقلاب: انقلاب های بزرگ هم در نحوه نگرش به سیاست و تعریف اجتماعی آن تاثیر داشته است.مثلا :انقلاب های ساختاری واقتصادی ،ا نقلاب های فکری و فرهنگی وانقلاب های سیاسی-اجتماعی.تعریف سیاست با توجه به انواع انقلاب متفاوت خواهد بود. 


Leviathan by Thomas Hobbes

لویاتان توماس هابز

        تعریف سیاست


 سیاست در ادوارگوناگون زندگی بشر با برداشت های متفاوت مواجه وتعاریف مختلف از آن ارائه گردیده است.در یونان باستان سیاست یعنی رسیدن انسان به سعادت،در قرون وسطی به معنی رستگاری انسان ودر عصر جدید به مفهوم آزادی ورسیدن انسان به قدرت بکار رفته است.

 سیاست از دیدگاه دانشمندان غربی

 سقراط 

     سقراط سیاست را رسیدن انسان به سعادت از طریق فضیلت دانسته و مجرای تحقق آن را در فرمانروائی و حکومت خوب می داند. اوحکومت را در پنچ شکل، حکومت فرمانروای عادل, حکومت سلطان مستبد، حکومت نجبا (اشراف و قشر ممتاز), حکومت اغنیاو حکومت عامه  مردم مطرح می کند. سقراط حکومت عامه را که مستلزم دخالت افراد نا صالح می باشد رد  و حکومت فرمانروای عادل با تقوی و با فرهنگ را ترجیح میدهد.به نظر او در حکومت فرمانروای عادل است که فضیلت محقق گردیده انسان به سعادت دست می یابد.

 افلاطون 

   افلاطون در کتاب جمهوریت و رساله های خود حکومت را از چند زاویه بررسی می کند .گرچه نظریات افلاطون را به جهت کثرت و تنوع آن نمی توان به یک جمع بندی مشخص رساند ولی او فصل نوی در اندیشه سیاسی در زمینه های حکومت و جامعه به و جود آورد. عده ای معتقد اند که حکومت از دید افلاطون به پنچ  نوع حکومت فلاسفه، نظامیان، اغنیا, عامه مردم و استبدادی تقسیم شده است.افلاطون ضمن ترجیح حکومت فلاسفه می گوید : زمامدار باید فیلسوف باشد و بهترین دولت ها آن است که بهترین مردم حکومت کنند و حکیم حاکم باشد و حاکم حکیم شود. افلاطون در نظریه جدید بعد از کتاب جمهوریت و وظیفه دولت و نظام سیاسی را تعلیم و تربیت مردم دانست. فرمانروایان را به شبان یا چوپان تعبیر کرد.

ارسطو 

    ارسطو انسان را موجود اجتماعی ودر نتیجه سیاسی می داند«غایت سیاست خیری خواهد بود که اختصاص به انسان دارد .اگر چه در واقع خیر فرد وخیر مدینه یکی است ،با وجود این حفظ ورعایت خیرمدینه برخیرفرد مقدم ومقدستراست ».ارسطو از سیاست علم سیاست را مراد می کندوبه شکلی آن را مطالعه علمی دولت-شهر ویا چیزی که به هنر سیاست مربوط می شود می داند.اگر ما از طرف ارسطو سیاست را تعریف کنیم چنین خواهد بود:هر آنچیزی که در شهر میگذرد و بدنبال سعادت آدمی است ،سیاست نامیده می شود.ارسطو سیاست را مساوی با ایجاد اعتدال می داند. ارسطو مردم را به سه قسمت تقسیم کرده ( اغنیا –توده مردم – طبقه متوسط که معتدل ترین مردم هستند ) به عقیده ارسطو اساس دولت در طبیعت انسان است و دولت برای تا ًمین نیاز های انسان است که اولین نیاز جسمانی است که سبب پیدایش خانواده شد. ارسطو استقلال نهاد خانواده را ضروری میداند. به عقیده وی قانون و عدالت در قالب دولت، مردم را به هم پیوند میدهد.

 

سنت آگوسیتن قدیس

    سیاست را راه رسیدن انسان به رستگاری تعریف می کند.او کتابی دارد بنام «شهر خدا».در این کتاب  تصویری از دو شهر زمینی وشهر خدا ارائه می دهد.شهر زمین جایگاه گنهکاران وشهر آسمان مقر بندگان صالح خداوند وآمرزیده شدگان است.سیاست یعنی تدبیری که انسان بتواند از شهر زمینی خود را به شهر آسمانی برساند.

 توماس اکویناس

  پس از گذشت حدود هشت قرن بعد از ارسطو حکومت را به مثابه یک کشتی که نا خدای آن مذهب و روحانیون هستند می داند و می گوید : «حکومت کردن به معنی هدایت کشتی است و ماهیت حکومت را از همین شباهتی که میان دوکلمه هست باید فهمید......و به همین دلیل حکمرانان دنیوی، پاسدار مقاصد فرعی زندگی فردی و اجتماعی انسان اند».هدف حکومت مانند هدف کشتی رساندن بار ومحموله از بهترین راه به مقصد  است.غرض اجتماع این است که به کمک پارسائی به نعمت همجواری خدانائل گردد.پس سیاست رهنمونی بشر به سوی سعادت است.

 

 ماکیاول 

     او از نویسندگان معاصر غرب است. اندیشه سیاسی او حذف دین و اخلاق از گردونه سیاست است. وی ضمن انکار قانون الهی کاملا" تفکر عادی سیاسی دارد و هدف زندگی را رفاه و لذایذ مادی می داند. ماکیاول اصل را درحکومت وقدرت میداند و ابزار لازم قدرت را یاد آور میشود. گرچه معتقد است که معلوم نیست انسان صاحب فضیلت از این ابزار استفاده کند وی حکومت جمهوری را بر حکومت سلطان (سلطنتی) ترجیح میدهد.

ژان بدن

   ژان بدن نخستین کسی که تعریف علمی از حکومت ارائه می کند. او می گوید اگر در حکومت ،مردم سهیم باشند، دمکراسی، اگر عده ای حکومت کنند، اشرافی و اگر یک فرد حکومت کند سلطنتی است. ژان بدن حاکمی را که خدا ترس دور اندیش، دلسوز، عاقل و معتدل و عادل و مقتدر باشد تا وقتی که با عدالت حکومت می کند  بر حق میداند. گرچه این حاکمیت را از طریق موروثی و کودتا و یا از راه قانون بدست آورده باشد.

 

 

تعاریف جدید سیاست


 ماکس وبر

Max Weber 1894

   سیاست یعنی کوشش برای شرکت در قدرت ویا کوشش برای نفوذ درتخصیص قدرت چه در میان دولت ها و چه در میان گروه در یک دولت.پس به زعم وبر آنچه سیاست ر ااز حوزه دیگر فعالیت های بشری جدا می کندقدرت است،زیرا قدرت همیشه وجود دارد.

 مورگانتا

«سیاست تنها مبارزه برای قدرت است».پس علم سیاست مطالعه قدرت است.اگر سیاست تنها مبارزه قدرت باشد در جامعه جنگ همه علیه همه همواره حاکم است.اما دنیای سیاست از رقابت علیه قدرت هم خالی نیست.اگر انسان ها همه فرشته بودند،ضرورتی برای تشکیل حکومت وجود نداشت.و اگر فرشتگان بر جامعه حکومت می کردند،نه به اداره وکنترل عوامل داخلی حکومت نیاز بود ونه به تعیین حدود واختیارات.انسان هم قدرت طلب است وهم نظم خواه .هم با تدبیر اداره امور را می چرخاندوهم به رقابت می پردازد.

موریس دورژه

   سیاست در همه جا ذوجنبتین است.تصویر ژانوس خدای دو چهره مظهر حقیقی دولت است.دولت ضمن این که قدرت سازمان یافته و ابزار سلطه یک طبقه علیه طبقه دیگر است،وسیله ا ی است برای تامین نوعی نظم اجتماعی ونوعی همگونی کلیه افراد در اجتماع در جهت  مصالحه عمومی. این دو همیشه با همدیگر است هرچند سهم هر یک به حسب موقعیت ها تغییر می کند.

 نقد

      این تعریف رابطه دو طرف را سلطه  آمیز می داند.در حالیکه می تواند رابطه آزادانه و آگاهانه بر اساس آمریت باشد نه سلطه پذیری دیگر این که اگر سلطه پذیری باشد دیگر نظم وهمگونی جهت مصلحت عمومی چه معنی دارد.

سیاست هنر استفاده از امکانات است( اغلب برای فعالان سیاسی ممکن نیست به همه هدف های خود برسند بنا بر این باید بلند پروازیها را با قدرت خود متناسب کنند. هیچ کس بیش از قدرت یا امکانات خود نمیتواند در سیاست اعمال نفوذ کند و تأثیر گذارد).

سیاست، حکومت کردن بر انسانها است : کایتا نوموسکا در طبقه حاکم و آستین رانی درحکومت بر انسانها در مورد رابطه کسانی که حکومت میکنند و کسانی که بر آنها حکومت میشود میان فرمان روا و فرمانبردار بحث می کنند و استدلال می نمایند که این رابطه مرکز زندگی سیاسی است.

     سیاست، مبارزه برای کسب وحفظ قدرت است: مهمترین تعریف سیاست در میان متفکران سیاسی غرب این است که آن را مبارزه برای قدرت و نفوذ و اعمال آن در جامعه می دانند.





 سیاست یعنی دانستن اینکه : چه کسی می برد، چه می برد، چه موقع میبرد، چگونه میبرد، و چرا میبرد. این تعریف هارولد لاسکی از سیاست است.

 سیاست، توزیع آمرانه ارزشهااست : که به ایستون تعلق دارد.

 سیاست را هنر حکومت کردن تعریف نموده اند(فرهنگ علوم سیاسی آکسفورد)

 نولی: همه آن فعالیت های که مستقیم یا غیر مستقیم با کسب قدرت دولت، تحکیم قدرت دولت، و استفاده ار قدرت دولت همراه است .تعریف نولی هم تازگی ندارد و در واقع بیان دیگری است از اینکه سیاست مبارزه  برای کسب، حفظ افزایش یا نمایش قدرت است.

     اگر بخواهیم تعریفی به نسبت فراگیر از سیاست در اختیار داشته باشیم این چنین خواهد بود: سیاست رهبری صلح آمیز یا غیر صلح آمیز روابط میان افراد گروه ها و احزاب (نیروهای اجتماعی) و کارهای حکومتی در داخل یک کشور، و روابط میان یک دولت با دولت های دیگر در عرصه جهانی است. بنابراین تعریف میتوان از سیاست یک فرد، از سیاست یک گروه، از سیاست یک حزب و از سیاست یک حکومت نام برد. و از لحاظ بین المللی هم سیاست خارجی دولت را مشخص کرد . سیاست بر گزیده  منافع هریک از نیروهای اجتماعی نامبرده است .


برچسب‌ها: